عدم کن...قسمت چهارم..

یا..

نکن با ما بازی...با ما چرا بازی؟!


 

مسواکم همیشه تو دستشویی بود اما چن وقته که تو آشپخونه اس..یخچالم همیشه تو آشپزخونه بود اما الان تو اتاقمه..یه تخت همیشه تو اتاقم بود که الان تو حیاطه...تو حیاط خونمون یه درخت سیب داشتیم که الان اومده تو انباری..انباری ما یه موتور خونه داشت که الان رفته تو کوچه مون...کوچه مون کلن رفته تو یه خیابون دیگه...اون یه خیابون دیگه جایی نرفته سر جاشه فقط سر و ته شده شده "نوبایخ".

اینجا خیلی وقته که هیچ چی سر جای خودش نیست

حتی من .حتی تو..

هر کدوممون تو یه جای این خونه داریم زندگی می کنیم اما خیلی وقته همدیگرو ندیدیم...صدای همو نشنیدم..حضور همو حس نکردیم.نکنه رفتی یه خونه دیگه داری زندگی می کنی؟ نکنه رفتی یه "نوبایخ" دیگه؟ پ چرا من نفهمیدم که کی رفتی؟ اصن نکنه من رفتم؟!

همه چیز از وقتی شروع شد که تو مسواکمو جا به جا کردی..تو بازیو شروع کردی و من ادامه دادم...من ادامه دادم و تو بازی کردی..

حالا هر دومون...گمیم انگار...