Dead Can Dance
"مرده ها هم می رقصند...."
یا
"من از اون شکل ها می خواستم...که تو آسمون آبی شهر من ابرها می ساختند..."
.
.
.
نوشته دکتر آژی دهاک
اولی دستاش بالا بود. دومی زیر آب بود. سومی روی آب دنبال دومی و چهارمی نگاش به بالا بود.
اولی داد می زد فریاد می زد چون کار دیگه ای ازش بر نمی اومد. دومی پا می زد پا می زد چون اگه کار دیگه ای ازش بر می اومد هم اینجا جاش نبود.... سومی شیرجه می زد... دست می زد... پا می زد چون فقط اون بود که این کار ازش بر می اومد... چهارمی فقط حدس می زد.
سومی فقط می دونست که وقتی رو دریا راه بری زمین زیر پات چقدر سسته... دومی دیگه به " زمین زیرپاش" اعتقادی نداشت..... اولی صداش گرفت اما باز تلاش کرد...چهارمی داشت به ابرا که تو آسمون شکلای قشنگ می ساختند نگاه می کرد...حدسم می زد ..از رو ابرا حدس می زد...
دومی پیدا نشد.
سومی ناکام برگشت. خسته و کوفته. عرق ریزان و گریان. اونقدر که معلوم نبود کدوم گریه است و کدوم عرقه...
اولی دیگه نمی تونست حرف بزنه.. نه به خاطر فریاد هایی که زده بود...به خاطر بغض تو گلوش...
چهارمی اما آروم بود.ابرا رو می دید که به سرعت تغییر شکل می دهند...سفیدا سرمه ای می شوند....سرمه ای ها خاکستری.... خاکستری ها تیره می شوند و تیره ها بارون و تگرگ...
مردم کنار ساحل می گفتند بارونی که اون شب اومد در 100 سال اخیر سابقه نداشته...حتی یکی از پیرمردهای کنار ساحل ذکر کرد در 108 سال اخیر...
اولی نشست لب ساحل و گریه کرد.
سومی راه رفت.
چهارمی به دونه های بارون و تگرگ که به شیشه می خوردند خیره شده بود.
صبح که شد اولی کنار ساحل خشک شده بود. از بس که بارون شدید بود گل شده بود.
سومی گم شده بود یا خودشو به گم شدن زده بود.
چهارمی داشت آروم آروم خرده شیشه های شکسته شده رو جمع می کرد و گاهی وقتها به ابرها که حالا سفید شده بودند نگاه می کرد و حدس می زد که دوستاش الان در چه حالیند...
دومی رو دید تو یه اتاق پر از ماهی....سقفاش ماهی...دیواراش ماهی..کفشم ماهی....یادش اومد دومی از ماهی متنفره...
اولی رو دید که شده مجسمه...خشکش کردند و قرار شده توی میدون اصلی شهر کنار ساحل نصبش کنند و همه مردم باهاش عکس یادگاری بگیرند...یادش اومد اولی از اینکه باهاش عکس بگیرند متنفره....
سومی رو اما ندید.
چهارمی با خودش گفت: "هر جا هست حتما حالش خوبه که ندیدمش."
شیشه های خرد شده از دست چهارمی ریختند روی زمین و دستشو زخم کردند. شیشه ها روی زمین تصویری ساختند که حتی چهارمی هم با وجود زخم شدن دستش متعجب شد.
تصویر 4 تا شب پره با بال های بلوری که دارند می رقصند... یکیشون غرق شده... یکیشون گل شده... یکیشون گم شده..آخری هم بالش زخم شده...
سبز باشید!
لطفا در مدت کوتاهی که در این دیوانه خانه هستید "انسانیت" را زیر پا گذاشته و قدم به دنیای "دیوانگان" بگذارید...