مخمصه ....قسمت اول!!

 یا..

و این شما هستید که.......از سری داستان های دنباله دار بومرنگ(البته نه چندان بومرنگ!).....نویسنده:دکتر آژیدهاک...قسمت اول!.............تقدیم به فرورتیش رضوانیه عزیز!! که امیدوارم من را از اینکه به سبک او می نویسم ببخشد!!)


 این شما هستید که به صورت کاملا ناگهانی ساعت 2:33 دقیقه بامداد نیمه شب به

خاطر اینکه یکی از دوستان بسیار  بیکارتان که فکر می کند خیلی  با نمک تشریف

دارد برایتان اس ام اس می زند که :"ال جی شما را به دیدن ادامه خوابتان دعوت می

کند!" از خواب می پرید  ...و شما هر چی فحش بلدید با بی پروایی تمام به خودش و

خانواده محترمش نثار می کنید چون که اون روز به خاطر اینکه با دوستتان در

رستوران پدیده شاندیز قرار داشتید و اون دوستتان هیچی پول همراهش نبوده مجبور

شدید پول همه شیشلیک هایی که خوردید و خوردش! را به تنهایی حساب کنید و

دیگر هیچ پولی در کیف پولیتون نمونده بود مجبور شدید 2 ساعت و 37 دقیقه  از محل

رستوران تا دم در منزلتان پیاده روی کنید! و از خستگی و اعصاب خوردی در حال ن

زدیک شدن به خداوند بوده اید!... پس سعی می کنید که دوباره بخوابید اما ناگهان ی

ادتان می آید که وقتی به خانه رسیده اید انقدر خسته بودید که با همان لباس و

کفشی که پوشیده بودید به خواب رفته اید و هر چی شیشلیک هم خورده بودید به

خاطر پیاده روی 2 ساعت و 37 دقیقه ای هضم شده است ..! به صورت کاملا ناگهانی

تصمیم می گیرید  به سمت یخچال بروید و هر چی که درون آن قرار دارد را عین

جاروبرقی بلانسبت من!! نوش جان کنید ...وقتی در حال رفتن به سمت آشپرخانه

هستید چون هنوز گیج خوابید و اتاقتون هم  تاریکه جلوتونو  نمی بینید و با دماغ به

روی زمین می افتید و چنان فریادی از روی درد می زنید که همسایه بغلیتان از خواب

می پرد و فکر می کند که در واحد کناری اتفاقات وحشتناکی در حال رخ دادن است

مثلا سرقت مسلحانه در نیمه شب ..! تنها فکری که به ذهنش می رسد  این است  

که خیلی  سریع به سمت تلفن برود و به پلیس 110 یا 125 یا یه شماره سه رقمی

دیگه زنگ بزند  و این سرقت مسلحانه را گزارش کند ...پس بلند می شود تا به سمت

تلفن برود...که ناگهان یادش می آِید که به دلیل اینکه  پول تلفنش را 3 ماهی می

شود که نداده است خط تلفنش را مخابرات نه چندان محترم یک طرفه کرده

است!...پس به طرف گوشی تلفن همراهش می رود اما می بیند که شارژ تلفن

همراهش هم تمام شده است... و باز هم یادش می آِد که چون 3 ماهی می شود

که پول برق را هم نداده است به همین دلیل برق خانه اش را هم اداره برق نه چندان

محترم تر قطع کرده است...  پس تصمیم می گیرد که خودش شخصا وارد عمل شود و

جان همسایه بغلی و خانواده محترمش را نجات دهد.البته او یادش نمی آید که

همسایه بغلیش اصلا خانواده ای ندارد و مجرد است... پس سعی می کند در آن

تاریکی شب چیزی را پیدا کند تا بتواند سارق را از خود دور کند ..تنها چیزی که در

خانه اش گیر میاورد که به عنوان یک سلاح از ان استفاده کند چاقوی میوه خوری

است که آن هم به خاطر اینکه آدم کثیف و شلخته ای است و ظهر آن روز باهاش

کیوی خورده بود هنوز آغشته به کیوی می باشد!....پس با همان چاقو به سمت در

می رود اما ناگهان یادش می آِید که شب ها برای اینکه کسی برای سرقت

مسلحانه  وارد خانه اش نشود در ها را قفل می کند و کلیدش را هم زیر بالشتی که

می خوابد پنهان می کند تا یک وقت خدای نکرده گم نشود وگرنه تا آخر عمر باید در

یک خانه در طبقه 34 ام یک برج زندگی کند و هیچ گونه راه فرار و نجاتی ندارد مگر

اینکه به 110 یا 125 یا یک شماره سه رقمی دیگر زنگ بزند تا به وسیله هلی کوپتر

بیایند و او را از طریق انداختن طناب درون تراس خانه اش نجاتش دهند پس تصمیم

می گیرد که به 110 یا 125 یا یک شماره سه رقمی دیگر زنگ بزند تا بیایند و او را با

هلی کوپتر نجات دهند اما یادش می آِید که به هیچ وجه نمی تواند با دنیای بیرون

تماس و ارتباط برقرار کند و  از طرفی هم یادش نمی آِید که کلیدش را زیر بالشتش

پنهان کرده است چون الان ساعت 2:35 دقیقه بامداد است و با صدای فریاد نجات

همسایه بغلیش از خواب پریده است و کسی در این وضعیت فکر نمی کند.. پس

تصمیم می گیرد که فریادی از روی درخواست کمک بزند تا شاید همسایه دیگری برای

کمک او بیاید و او را از این مخمصه نجات دهد وپس با تمام وجود فریاد می زند که: "

من را نجات دهید"..!!

 

ناگهان شما که همسایه کناری همسایه بغلیتان هستید و بالاخره توانستید به آشپز

خانه بروید تا برای خود غذایی درست کنید و بخورید در حالی که یک عدد تخم مرغ در

دست های خود دارید تا آن را به املت تبدیل کنید صدای فریاد وحشتناک همسایه

بغلیتان را می شنوید  وتخم مرغ از دستتان بر روی زمین می افتد و می

شکند...ترس شما را فرا می گیرد  و با خود فکر می کنید:"این فریاد برای نجات

بود...یعنی چه اتفاقی افتاده است؟!"....پس از 4 ثانیه تفکر  به نتیجه سو قصد به جان

زن همسایه بغلیتان می رسید اما شما یادتان نیست که همسایه بغلیتان مجرد

است و سه سال است که عاشق دختری است اما این دختر سه سال است که او را

جواب می کند زیرا از مدل موی او خوشش نمی آید!...اما الان ساعت 2:37 دقیقه

است و شما در این وقت شب با شکم گرسنه و دماغی کوفته شده از آن برخورد بر

روی زمین و شنیدن صدای  مظطرب و فریاد کمک همسایه بغلیتان به این گونه

مسائل فکر نمی کنید و فقط به فکر نجات دادن جان آن بیچاره هستید پس به سرعت

هر چه تمام به سمت اتاقتان می روید که چیزی برای نجات دادن جان آن مرد بیچاره

پیدا کنید اما پایتان بر روی زرده و سفیده های تخم مرغی که از دستتان افتاد و

شکست می لغزد و این بار هم با دماغ به روی زمین پرتاب می شوید و این بار با

شدت بلند تری فریاد می زنید!!

 

 

همسایه بغلیتان وقتی صدای فریاد دوم را می شنود پیش خودش فکر می کندکه

حتما ماجرا جدی تر شده است و صاحب خانه قصد دادن پول و همکاری کردن با

سارق را ندارد پس سارق دارد او را شکنجه جنسی می کند...شاید هم کله او را  به

سبک فیلم سین سیتی در توالت فرنگی خانه اش نگه داشته است تا صاحب خانه

اعتراف کند که رمز گاو صندوق چند است؟!! پس تصمیم می گیرد که هر چور شده

قفل در خانه خود را بشکند...البته اگر قفل در خانه اش را بشکند که پول برای

تعمیرش را ندارد و فردا شب را چگونه بخوابد وقتی که این همه سارق در شهر پخش

شده اند!!؟!؟پس تصمیم میگیرد که قفل در را به وسیله یک عدد پیچ گوشتی باز کند

تا هم جان خود و هم جان همسایه  خود را نجات دهد!.....گفته بودم که او آدم بسیار

شلخته ای است برای همین سعی می کند یادش بیاید آخرین باری که از پیچ

گوشتی خود استفاده کرده بود کجا و کی بوده است تا پیچ گوشتی را پیدا کند

و چون او عادت دارد از هر وسیله ای که استفاده  کرد آن را همان جا رها   کند..هر

چقدر فکر می کند به نتیحه ای نمی رسد...اما ناگهان یادش می آید که آخرین بار

همین امروز  بعد از ظهر  بود که در مایکروویوش بسته شده بود و چون دکمه باز کردن

در مایکرویو را در یک درگیری که اگر بخواهم آن در گیری را شرح بدهم خود یک

داستان بومرنگ 13 قسمتی دیگر می شود شکانده بود از پیچ گوشتی کمک گرفته

بود!!(در مایکروویو را چگونه با پیچ گوشتی باز کرده  است؟! خدا می داند!) ..پس به

سرعت به سمت مایکروویو رفت.. اما.هر چه قدر درون مایکروویو را گشت پیچ

گوشتی را پیدا نکرد...پس با خود فکر کرد که پس از اینکه در مایکرویو را باز کرده بود و

پیچ گوشتی درون مایکرویو مانده بود و غذایی که از سه شب پیش مانده بود را در

مایکرویوو گرم کرده بود  و غذا را خورده بود چه کار کرده بود؟!؟!؟...پس پیچ گوشتی

کجا می تواند رفته باشد...؟!ناگهان با خود فکر کرد که نکند پیچ گوشتی را نیز همراه

با غذا خورده باشد ..از این فکر که هم اکنون درون معده اش یک عد پیچ گوشتی قرار

دارد ناگهان احساس تهوع و استفراغ  کرد...پس به سرعت به سمت دستشویی رفت

اما...

 

این داستان ادامه دارد..


پ.ن1:این اولین تجربه من در زمینه نوشتن داستان به سبک بومرنگ است..امیدوارم با کمک شما دیوانگان عزیز در راستای برقراری عدالت جهانی(نه ببخشید اشتباه شد..) در راستای پیشرفت خود در این زمینه مرا یاری کنید!!این سبک داستان را که خود خواننده قهرمان اصلی قصه است  و اتفاقات عجیب و ناگهانی رخ می دهد را "بومرنگ" می نامند...(البته داستان من نیمه بومرنگ است چون یک جاهایی هم  قهرمان داستان سوم شخص میشه!!)

لازم به ذکر است که گفت و گوی دیوانه ها به اتمام نرسیده است..هنوز هم با آقای 118 و شنگول و دیگر دیوانه ها کارمان تمام نشده است..

پ.ن2:اما ناصر خان حجازی عزیز هم فوت کرد و چقدر زود از میان ما رفت و امیدوارم که روحش شاد باشد و برای خانواده محترمشان طلب صبر می کنم...

پ.ن3:تئاتر "گلن گری گلن راس" ساخته پارسا پیروز فر هم از 9 خرداد در تماشاخانه ایرانشهر اکران! می شود...برای رزرو بلیت با شماره های..۸۸۸۱۴۱۱۵- ۸۸۸۱۴۷۲۶- تماس بگیرید..

پ.ن4:و جایزه کن امسال به "درخت زندگی" ساخته ترنس مالیک رسید و من باز هم به وجه دیگری از وجوه خودم پی بردم(پیشگویی!!) که گفته بودم این فیلم امسال شانس زیادی برای برنده شدن در کن دارد...مدرکش هم درآخرین گفت و گوی دیوانه ها موجود می باشد...

پ.ن5:مونولوگ "مردی که حرف می زند" افشین هاشمی را هم هنوز متاسفانه نتوانستم ببینم و موکول می شود به هفته آینده...

پ.ن۶: روز زن و مادر بر همه بانوان این مملکت مبارک باد...

پیشنهادات:

 

:ببینید:فیلم "بیوتیفول"(ترجمه فیلم زیبا نمی شود!چون نام فیلم به عمد با یک غلط املایی همراه است که وقتی فیلم را دیدید متوجه خواهید شد!) ساخته ایناریتو(کارگردان عشق سگی و 21 گرم و بابل! )...باز هم مانند سه فیلم قبلی ایناریتو که به سه گانه مرگ مشهور است...اینجا هم موضوع اصلی مرگ است...فیلم هر چند به خوبی فیلم های قبلی این کارگردان نیست و ضعف هایی نیز در  فیلمنامه دارد اما از فیلمبرداری به شدت خوب...موزیک فوق العاده شنیدنی و ساده......سکانس آغازین و پایانی تاثیر گذار و جالب! و یک سکانس حمله پلیس ها برای دستگیری سیاه پوستان شاهکار بهره مند است...  البته مهم ترین ویژگی فیلم بازی استثنایی و بی نظیر خاویر باردم( که برای این فیلم جایزه کن را گرفت!) در نقشی به شدت پیچیده و چند لایه است... و هر چند برای بازی زیبای کالین فیرث در "سخنرانی پادشاه" احترام قائل هستم اما اسکار نگرفتن خاویر باردم به خاطر این فیلم را یکی دیگر از اشتباهات بزرگ آکادمی اسکار می دانم......و خاویر باردم هم بعد از بازی در فیلم هایی چون "دریای درون"..."جایی برای پیرمرد ها نیست"  و همین "بیوتیفول" وارد  دسته بازیگران مورد علاقه مان شد!(البته قبلا هم بود اما نه به این شدت!)

 

ببینید:

سریال طنز ساختمان پزشکان...به کارگردانی سروش صحت...باز گشت برادران قاسم خانی..(پیمان و محراب) به عرصه نویسندگی در تلویزیون..مطمئنا می توان به دیدن یک طنز خوب امیدوار بود.....با بازی بهنام تشکر(بازیگر تئاتر خدای کشتار...همون که صداش خیلی قشنگه!)...شقایق دهقان(زن محراب قاسم خانی)..بیخودی الملک سابق(بیژن بنفشه خواه) ....امید روحانی(منتقد سینما!) و هومن برق نورد عزیز ..هر شب غیر از 5 شنبه  و جمعه ها.. ساعت ..20:45 از شبکه 3...

 

دیوانگان محترم

تا دیداری دیگر ..امیدوار باشید و +!