دختر خاله...مقدمه!

یا چرا نباید از تاریخ درس عبرت بگیریم؟!

از سری داستان های بومرنگ..

نوشته دکترآژیدهاک

این داستان با کمال افتخار تقدیم می شود به مرد بزرگ صحنه ها...سیامک صفری بزرگ..که با تئاتر جدیدی به نام"آقای اشمیت کیه؟" باز هم به صحنه نمایش باز گشته است..


 

گوشی موبایلتان در حالی زنگ می خورد که ساعت 4:31 دقیقه بامداد است و  شما در حال مسواک زدن دندان هایتان هستید.پشت خط مادرتان است و می خواهد یاد آوری کند که به استقبال دختر خاله جانتان که قرار است ساعت 6 صبح  بعد از 4 سال از آمریکای جهان خوار به ایران بازگردد بروید.شما هم با دهانی که پر از خمیر دندان است یک "بلی..چشم مادر جان...قربان شما...یادم نمی رود ...سلام به پدر برسانید.." نا مفهومی می گویید و گوشی را قطع می کنید اما ناگهان گوشی موبایلتان از دستتان سر می خورد و درون چاه مستراح می افتد..از شدت ترس و تعجب تمام خمیر دندان موجود در دهانتان را قورت می دهید و در گلویتان سوزشی عجیب ایجاد می شود...از چشمانتان اشک جاری می شود...این گوشی را دیروز صبح برای اینکه جلوی دختر خاله تان  که قرار است تا کمتر از 2 ساعت دیگربه ایران برسد کم نیاورید و مثلن خودتان را باکلاس نشان دهید از یکی از دوستانتان که خیلی هم با او رو دربایستی دارید و او موبایلش را از دوست دخترش هم بیشتر دوست دارد به مدت 2 روز قرض گرفته بودید.اما حالا دختر خاله در راه...گوشی موبایل در چاه..خمیر دندان در روده...و چشمها سوزان..و شما نمی دانید که چه کار کنید...

اولین قدم این است که به یک چاه باز کن زنگ بزنید تا بیاید چاه را تخلیه کند و تلفن همراه را احتمالن سالم تحویل شما دهد....اما هیچ چاه باز کنی حتی اگر به نان شب هم محتاج باشد و زیر مشکلات زندگی کمرش شکسته باشد در ساعت  4:32 دقیقه صبح کار نمی کند.مانده اید که چگونه در 1 ساعت و نیم باقی مانده هم خود را به فرودگاه امام برسانید و هم گوشی موبایل دوستتان را از چاه در بیاورید و هم سوزش گلویتان را برطرف کنید...به سرعت به سمت یخچال می روید تا آبی بنوشید تا شاید فکری به ذهنتان برسد و سوزش گلویتان کمرنگ تر شود.

شما از همان دوران کودکی عادت بسیار بد و زشت "نوشیدن آب با بطری" را داشتید و هیچ وقت در لیوان آب نمی خورید و معتقد هستید که "اینجوری آب خوردن نمی چسبه!"..مادر شما یک بار برای اینکه این عادت را ترک کنید به جای آب در شیشه سرکه ریخت اما شما که از این قضیه خبردار شده بودید به خواهرتان پیشنهاد داده بودید که یک بار هم که شده این گونه آب نوشیدن را امتحان کند....اگر بخواهم به شرح آن داستان و اتفاقات پس از آن بپردازم خود داستان بومرنگی دیگر می شود پس بهتر است به داستان خودمان بپردازیم....شما شیشه را بر می دارید و یک نفس تمام آب درون آن را می نوشید..اما ناگهان احساس می کنید که زبانتان در حال سوختن است...شما اشتباهی یک شیشه سرکه را به جای شیشه آب نوشیده اید...باورتان نمی شود که تاریخ این بار برای شما در حال تکرار شدن است و نمی دانید که چگونه یک شیشه آب را با شیشه سرکه اشتابه گرفته اید...احتمالا به خاطر این است که دیشب وقتی تصمیم گرفتید بخوابید متوجه شدید که صبح شده است و باید به دنبال دختر خاله تان بروید...

از شدت سوزش روی زمین می افتید..و بر خود لعنت می فرستید که چرا از تاریخ درس عبرت نگرفته اید و تصمیم می گیرید که دیگر با شیشه آب نخورید..

بهتر است داستان را همین جا متوقف کنیم تا کمی هم درباره دختر خاله عزیزتان بدانیم..

دختر خاله جانی که به زودی قرار است وارد مملکت ما شوند در اصل دختر خاله شما نیست...شما خاله هم ندارید چه برسد به دختر خاله..ایشان دختر خاله مادرتان می باشند و چون مادر شما ایشان را دختر خاله خطاب می کنند شما هم طبق عادت ایشان را دختر خاله خطاب می کنید...

اما شما و دختر خاله تان از همان کودکی با هم مشکلات فراوانی داشته اید...زیرا خانواده او از طبقه "مرفهین بی درد" بوده و همیشه اسباب بازی های رنگارنگ و امکانات فراوانی که داشت را بر سر شما می کوبید و همین گونه که زبان و گلوی شما هم اکنون در حال سوختن است اعضای دیگر بدن شما را می سوزاند..

به همین دلیل شما که با خبر شدید دختر خاله تان قرار است بعد از 4 سال به ایران بیایند و شما را ببیند تصمیم گرفتید که یک بار هم که شده جلو او کم نیاورید به همین دلیل کت و شلوار از پدرتان...اتومبیل آخرین سیستم از دوست صمیمیتان..ادکلن های گران قیمت از خواهر زاده تان..ساعت طلا از پدر بزرگتان..و گوشی تلفن آخرین مدل هم که الان در مکانی بسیار بد بو یعنی همان  چاه فاضلاب خانه شما در حال تردد است را از یک دوست دیگرتان قرض گرفته بودید تا به او نشان بدهید که در زندگی دیگر کمبودی ندارید.

اما افسوس که تمام نقشه های شما تا همین لحظه نقش بر آب شده است...

 

ادامه دارد..


 

پ.ن:برای اولین بار در تاریخ دیوانه خانه همین الان یعنی 5 دقیقه به 10 شب  نوشتن داستان تمام شد!