دختر خاله قسمت اول..

یا..

مگه زندگی از این هم بدتر می شه؟!

 ازسری داستان های بومرنگ.

نوشته:دکتر آژیدهاک

این قسمت با کمال افتخار تقدیم می شود به داوود رشیدی عزیز...به خاطر تئاتر زیبایش و احترامی که به مخاطبانش می گذارد..


 آنچه در مقدمه گذشت:در حالی که باید به استقبال دختر خاله مادرتان  که پس از 4 سال قرار است به ایران بازگردد بروید گوشی موبایلی که از دوستتان قرض گرفته بودید در چاه توالت می افتد و پس از آن هم به اشتباه به جای آب سرکه می نوشید و...

 

گلویتان به شدت می سوزد و شما بر آن کارخانه ای که این سرکه را تولید کرده است لعنت می فرستید.در این حالت هیچ گونه راه حلی برای بیرون آوردن گوشی موبایل دوستتان از چاه توالت به ذهنتان نمی رسد.  تا به امروز  17 عدد صابون...12 عدد مسواک... 9 عدد گوش پاک کن و 3 عدد حوله به صورت کاملن اتفاقی از دستتان  به درون چاه توالت افتاده است. و 1 بار هم در مهمانی پاگشای خواهرتان به دلیل اینکه مادر داماد بسیار پز انگشتر برلیانش را به مادرتان می داد شما به صورت کاملن مخفیانه در مذاکره ای محرمانه با برادر کوچک تر داماد به او قول دادید که اگر انگشتر را به نحوی از دست مادرش در بیاورد به او یاد بدهید که چگونه مورچه ها را با ذره بین بسوزاند.  برادر کوچک تر داماد هم طی عملیاتی مخفیانه که حتی سازمان سیا هم قادر به ردیابی آن نبود انگشتر را به شما  تحویل داد و شما  انگشتر را  عمدن درون چاه توالت خانه تان انداختید.

حالا فکر می کنید که اگر بتوانید راهی برای نفوذ پیدا کنید علاوه بر تلفن همراه چه چیز های مهم دیگری را هم می توانید پیدا کنید.نمی دانید که چرا در این همه سال به این موضوع فکر نکرده بودید...شاید هم از عوارض نوشیدن سرکه باشد!.شاید هم سرکه نبوده است؟!

افکار گوناگونی درون ذهنتان می گذرد...از اینکه دست چپتان را تا آرنج درون چاه توالت کنید گرفته تا تخریب چاه توالتتان تا رسیدن به گوشی تلفن همراه به وسیله یک عدد "کلنگ". اما مورد اول را که هرگز نمی توانید تحمل کنید زیرا شما از وقتی که سوم دبستان بودید و یک بار با دست های نشسته یک کاسه گوجه سبز خوردید(دقت کنید که "کاسه" را نخورده اید.محتویات آن را خورده اید.) و به مدت 2 روز در بیمارستان بستری بودید 2 تصمیم مهم در زندگی خود گرفتید.اول اینکه تا آخر عمر لب به گوجه سبز نزنید. و دوم اینکه هیچ وقت تا به پاکیزگی دست های خود مطمئن نشده اید هیچ چیزی را نوش جان نفرمایید.درست است که شما الان تصمیم به خوردن چیزی ندارید اما حتی نمی توانید به آن صحنه بسیار چندش آور و حال به هم زن فکر کنید و این همه سال  پاکیزگی دست هایتان به فنا برود.

اما راه حل دوم هم کاملن منتفی می باشد زیرا اولن در خانه شما کلنگ موجود نمی باشد و دومن هیچ یک از اعضای خانواده شما به کلنگ اعتقادی ندارند و "کلنگ" در خانواده شما نوعی فحش و توهین به خاندان شما محسوب می شود. به همین دلیل شما در تمام دوران کودکی از بازی کردن با الا"کلنگ" منع شده بودید و هنوز هم با این سن و سال گاهی وقت ها به پارک محله تان می روید و با گروه سنی "الف" الا کلنگ بازی می کنید و کودکی خود را زنده می کنید.

سعی می کنید که آرامش خود را حفظ کنید و افکار خود را تنظیم کنید.می دانید که دیگر باید قید آن تلفن همراه را بزنید و باید به فکر تهیه کردن پول  خرید یک گوشی تلفن همراه برای دوستتان باشید.تلفن همراه خودتان را  برمی دارید و پیش خود فکر می کنید که به دختر خاله  می توانید بگویید که تلفن همراهتان از آن آخرین مدل ها می باشد و آن را به دوستتان که می خواهد جلوی یکی از دوستانش پز بدهد قرض داده اید و این تلفن همراه دومتان است.وقتی می بینید که امروز اینقدر فکرتان کار می کند مشعوف می شوید.پس پنجمین تصمیم مهم زندگی خود را می گیرید و آن این است که در مواقع ضروری برای فعال شدن سلول های خاکستری مغزتان  سرکه بخورید.

درباره تصمیم های سوم و چهارم مهم زندگیتان از من سوالی نفرمایید  زیرا شما باید استقلال شخصیت داشته باشید و چندین تصمیم مهم زندگیتان را هم بتوانید خودتان بگیرید و بنده قصد هیچ گونه فضولی کردن و وارد شدن به حریم خصوصی شما را ندارم.

ساعت 4:38 دقیقه است و شما باید ساعت 6 در فرودگاه امام حاضر باشید در حالی که می دانید حتی در این موقع صبح هم با اجرای هزاران طرح  در راستای کاهش ترافیک باز هم در ترافیک  گیر خواهید کرد و دیر به مقصد خواهید رسید هر چند که بهتر از هرگز به مقصد نرسیدن است.به سمت قفسه لباس هایتان می روید تا لباس های زیبایی که از پدرتان قرض گرفته بودید را بپوشید.

پس از پوشیدن لباس ها به خودتان فحشی میدهید که تا به حال به هیچ کسی نداده بودید و نمی فهمید که چرا دیشب که می خواستید لباس را از پدرتان قرض بگیرید نه پدرتان و نه مادرتان و نه خواهرتان و نه شوهر خواهرتان  و نه خواهر زاده تان و نه خودتان به این نکته توجه نکرده بودید که پدر شما 29 کیلو  از شما چاق تر است و حالا لباس ها در حال عزاداری کردن بر تن شما هستند.

شلوار را که انقدر بالا کشیده اید که  با حفظ سمت نقش "یقه اسکی"  را هم بازی می کند. پس آن فحشی که به خودتان داده بودید را پس میگیرید و یک فحش کمی سبک تر به خودتان می دهید و فکر می کنید که اگر پدر شما اینقدر به غذا های ایرانی و انواع خورشت ها و انواع کره ها و انواع چربی های گیاهی و حیوانی علاقه نداشت الان این لباس ها اندازه شما بودند.

باز هم تصمیم می گیرید که همان تیپ همیشگی خودتان را بزنید و به دختر خاله بگویید که مهم نیست که آدم چی بپوشه و "نه همین لباس زیباست...نشان آدمیت..".

حالا ساعت 4:50 دقیقه شده است و شما کاملن آماده شده اید تا به دیدار دختر خاله تان بروید.شیشه ادکلنی که از خواهر زاده تان هم قرض گرفته اید هم بر طبق قانون نانوشته "بدشانسی بدشانسی می آورد"  پر از "عطر مشهدی" است و  و حالا می فهمید که چرا این خواهر زاده شما انقدر اشتیاق داشت تا آن را به شما بدهد.ای کاش همان عطر بیک..عطر جوانی خودتان را استفاده کرده بودید.

دیگر به فکر پز دادن نیستید. شما که این همه سال جلوی او کم آورده اید..این چند روز را هم مجبور هستید که تحمل کنید.به پارکینگ می روید تا سوار اتومبیل آخرین سیستمی که از دوستتان قرض گرفته اید  بشوید و با خیالی راحت به دیدار او بروید.

بهتر است داستان را همین جا و در همین زمان متوقف کنیم  و کمی به عقب برگردیم...به ساعت 00:30 دقیقه بامداد می رویم یعنی همان زمانی که شما در خواب ناز بوده اید و 4 ساعت و 1 دقیقه بعد گوشی تلفن همراهتان زنگ می خورد و همه این اتفاق ها پیش می آید.

ساعت 00:30 دقیقه بامداد است و همه آپارتمان در خواب فرو رفته اند.سکوت و تاریکی مطلق آن قدر فضا را ترسناک کرده است که خود بنده اگر در آن مکان بودم به جای اینکه این همه داستان و بدبختی و بدشانسی را پشت سر هم ردیف کنم  ترسناک ترین فیلم تاریخ سینما را فقط به وسیله دو بازیگر می ساختم.

اما این ها همه خیالات و توهمات یک انسان دیوانه سرکه نوشیده است و باید از آن ها بگذریم.

در ساعت 00:30 دقیقه بامداد پس از آنکه اخبار بامدادی شبکه تهران نیز به پایان رسید شهر در خاموشی مطلق فرو رفت.همسایه پایینی شما که  بر حسب اتفاق مدیر ساختمان شما نیز می باشد و بر حسب اتفاق پنج روز پیش به خاطر اینکه داشتید تمرین می کردید که چگونه آدامستان را از فاصله 2 متری درون سطل زباله پارکینگتان پرتاب کنید و بر حسب اتفاق آن آدامس به جای اینکه در سطل زباله بیفتد بر روی کاپوت بی ام و آخرین مدلش افتاد و بر حسب اتفاق جناب همسایه محترم شما هم همان جا بود و بر حسب اتفاق با هم دعوایتان شد   و بر حسب اتفاق تمام محتویات سطل زباله درون پارکینگتان را روی سر او خالی کردید  و او را مضحکه عام و خاص کردید بر حسب اتفاق از شما کینه ای شترقطبیانه به دل گرفت و این بار برخلاف دفعات قبلی که بر حسب اتفاق بودند کاملن برنامه ریزی شده  تصمیم به انتقام گرفت.

بر می گردیم به ساعت 4:53 دقیقه و شما وارد پارکینگ می شوید و با منظره زیبای اتومبیل آخرین مدل دوستتان که چهار چرخش پنچر شده است مواجه می شوید..

با خود می گویید که:"مگه زندگی از این هم بدتر می شه؟!"

 

 

ادامه دارد..


پ.ن:طولانی نوشتیم برای آنانی که "طولانی نوشت" های ما را دوست دارند..

 

 

بعدن نوشت:موزیک جدید وبلاگ...."کوه بیداد" با صدای سهیل نفیسی عزیز و با شعری از بهمن فرسی...تا صبح گوش کنید خسته نمی شوید...تضمین می کنیم!

 امیدوار باشید و +!