دختر خاله... قسمت دوم..

یا  کلاغه به خونه اش نرسید..

نوشته :دکتر آژیدهاک

این قسمت با کمال افتخار تقدیم می شود به روح بزرگ گیلرمو دل تورو کارگردان فیلم شاهکاری به نام "هزار توی پن".


 آنچه در مقدمه و قسمت اول گذشت:

شما باید به استقبال دختر خاله مادرتان  که پس از 4 سال قرار است به ایران بازگردد بروید اما گوشی موبایلی که از دوستتان قرض گرفته بودید در چاه توالت می افتد و پس از آن هم به اشتباه به جای آب سرکه می نوشید  و یکی پس از دیگری بدبیاری می آورید و همسایه پایینی شما به دلیل انتقام گرفتن از شما چهار چرخ اتومبیل آخرین مدل دوستتان را پنچر می کند..

با خود می گویید که:"مگه زندگی از این هم بدتر می شه؟!"

 

 و حالا ادامه داستان..

دیگر نمی دانید که چه کار باید بکنید ...حتی سرکه هم باعث نمی شود که سلول های خاکستری مغزتان به کار بیفتد..علاوه بر اینکه باید برای دوستتان یک گوشی آخرین مدل تهیه کنید حالا باید 4 چرخ نو هم برای  اتومبیل  دوست دیگرتان بخرید.

حالا می فهمید که مادرتان وقتی می گفت که" در قلکتان پول بیندازید و پول پس انداز کنید" چه منظوری داشته است..اگر شما این قدر ول خرجی نمی کردید الان مجبور نمی شدید که دستتان را پیش هر انسانی دراز کنید  و آن ها هم جواب رد به شما بدهند و شما سرافکنده شوید و غرورتان بشکند.

اصلن نمی توانید به این همه اتفاق که غرور شما را جریحه دار می کند فکر کنید و رویتان نمی شود دیگر در روی دوستانتان نگاه کنید و دیگر از آن ها وسیله ای یا چیزی قرض بگیرید.

بسیار عصبانی می شوید پس با سرعت به خانه برمی گردید و کلید پشت بام خانه تان را بر می دارید و به پشت بام می روید.اشتباه نکنید.شما نمی خواهید که دیش ماهواره خود را تنظیم نمایید.شما به پشت بام می روید تا از بالای پشت بام خود را به قصد خود کشی به پایین پرت  کنید.لازم به ذکر است که آپارتمان شما در 20 طبقه ام می باشد.

 

 

اما بهتر است برای جلوگیری از تکراری شدن مکان داستان را کمی تغییر  دهیم  و وارد هواپیمایی می شویم که هم اکنون بر فراز آسمان ها است و با سرعت هر چه تمام تر به تهران نزدیک می شود و دختر خاله شما در حالی که کمر بند ایمنی خود را نبسته است چون کمر بند ایمنی را همچون "کمربند های لاغری که در شبکه های ماهواره ای تبلیغ می کنند" می بیند و چون به این گونه کمربند ها اعتقادی ندارد یعنی اگر بخواهم دقیق تر بگویم اعتقاد داشته است اما از وقتی که پس از 4 ماه استفاده از این کمربند ها فقط 2.750 گرم چربی خود را از 48 کیلوگرمی که اضافه وزن داشته است سوزاند اعتقاد خود را به همه اقشار مختلف کمربند از دست داده است.

بغل دستی دختر خاله شما یک آقای بسیار محترمی که اتفاقن ایشان هم ایرانی هستند می باشد که   شغل شریف ایشان "پزشک تغذیه" است.در طول مسیر آقای دکتر درباره اینکه "چگونه در عرض 3 ماه تمام چربی های خود را بسوزانیم؟" با دختر خاله شما بسیار بحث می کند و دختر خاله شما هم که بسیار از این روش برای سوزاندن چربی های خود خوشش آمده بود تصمیم می گیرد که از فردا این روش را اجرا کند.

در حالی که آقای پزشک بغل دستی دختر خاله شما از بحث بسیار مفید لاغر شدن به بحث بسیار مفید "میگم حیف نیست خانمی به زیبایی شما تا حالا ازدواج نکرده باشه؟" در حال منحرف شدن می باشد در کابین خلبان اتفاقات بسیار عجیب و غریبی درحال رخ دادن است.

خلبان هواپیما  که او هم اتفاقن ایرانی می باشد در حالی که به سختی در حال رد کردن چاله های هوایی  بود ناگهان احساس کرد که یک اسلحه بر روی کمر خود قرار گرفته است.پیش خود فکر کرد که شاید به خاطر اینکه پرواز بسیار سختی را داشته است و این همه چاله هوایی را رد کرده احساس توهم کرده است.

بعد پیش خودش فکر کرد که شاید هم از اثرات آن سرکه ای باشد که شماخورده اید که شما را مدت ها توهم زده و گیج نگه داشته بود.شاید با خودتان بپرسید که خلبان هواپیما به شما چه ربطی دارد.خلبان هواپیما به جمله "بنی آدم اعضای یک پیکرند" بسیار اعتقاد دارد به همین دلیل متوهم شدن شما را متوهم شدن خود می داند.

اما نه خلبان توهم زده شده بود و نه شما و آن خلبان اعضای یک پیکرید.بر روی ستون فقرات خلبان مهره ششم  از سمت پایین اسلحه ای با نام بسیار زیبای "برتای پی ایکس 4" قرار دارد که حدود 700 گرم وزن دارد  و می تواند ده گلوله شلیک کند.هواپیما ربای ما  که ایشان هم اتفاقن ایرانی می باشند با صدایی که ما را به یاد دوبلور "آلن دولن" می اندازد خلبان را تهدید به قتل می کند مگر اینکه دستورات او را بدون هیچ کم و کاستی انجام دهد.

خلبان در حالی که مانند لرزانک(معادلی فارسی برای واژه ژله) می لرزد می پرسد:"چطوری با اسلحه اومدی تو هواپیما؟"

هواپیما ربا در حالی که می خندد و دندان های بسیار زرد و پوسیده اش(خراب بودن دندان=گران بودن دندانپزشک=بی پولی هواپیما ربا=علت دزدیدن هواپیما) می گوید:"به سختی."

(فلش بک به چند ساعت قبل در فرودگاه)

هواپیما ربا در حالی که کت و شلوار سر تاسر مشکی پوشیده است و دستکش های مشکی رنگی را به دست کرده است و یک عینک آفتابی مشکی رنگی را بر چشمانش زده است و یک جوراب مشکی مردانه را هم روی صورت خود کشیده است تا کسی به او مشکوک نشود با خونسردی کامل در حالی که یک دستش بر روی اسلحه درون جیب داخلی کتش است از گیت رد می شود و گیت    هیچ صدایی نمی دهد و هیچ کس متوجه این ماجرا نمی شود.از همین صحنه نتیجه می گیریم که گیت تولید کشور چین بوده است.

(بازگشت به درون هواپیما)

 

اما دختر خاله شما و آقای دکتر دیگر به بحث زیبا و شیرین "مهریه رو کی داده و کی گرفته؟" و "من می گیرم..خوبشم می گیرم" رسیده اند که ناگهان صدای شلیک یک گلوله از کابین خلبان بند می شود.در همین لحظه است که صدای جیغ و فریاد مسافران تمام هواپیما را پر می کند و همین جاست که متوجه می شویم که تمام مسافران این هواپیما هم ایرانی هستنند.اما دختر خاله شما وآقای دکتر اصلن متوجه چنین لحظات مرگبار و سختی که در حال رخ دادن است نمی شوند.عشقی که بین این دو نفر به وجود آمده است بسیار پایدار و زیبا است.فکر کنید که این آقای دکتر چقدر می تواند به لاغر شدن دختر خاله شما کمک کند و دختر خاله شما هم چقدر می تواند به پیشرفت سریع تر علم در زمینه های رژیم لاغری کمک کند.

اما از اینکه در یک پرواز خارجی این همه مسافر ایرانی....دکتران ایرانی...خلبان ایرانی.چاله های هوایی که در خیابان های ایران به وفور یافت می شود..هواپیما ربای ایرانی... و گیت های چینی و ...مشاهده می شود می توان دو نتیجه گرفت.

اول اینکه یا دختر خاله شما  به جای رفتن به آمریکا و تحصیل در آن مکان و کسب موفقیت های پی در پی و برافراشتن پرچم ایران  در صحنه های بین المللی برای ادامه تحصیل به یکی از شهرستان های ایران رفته بوده است و در تمام این مدت به شما  و خانواده شما دروغ می گفته است تا حال شما را بگیرد و پز خارج رفتن خود را بدهد.

و دوم اینکه این کسی که در حال آمدن است خواهر کوچکتر دختر خاله مادرتان است که 4 سال است برای ادامه تحصیل به "اراک" رفته بود و حالا پس از اتمام تحصیلش دارد به تهران باز می گردد و شما از همان دوران کودکی با او بسیار دوست بودید و بازی های فراوانی چون"بغلی بگیر" را با هم بازی می کردید. و آن دختر خاله ای که این همه سال حال شما را می گرفت فعلن قصد بازگشت به ایران را ندارد.

حالا به رسم "بیشتر"  فیلم ها که کارگردان آن فیلم نمی داند قصه ای که نوشته است را چگونه جمع کند و این همه اتفاق و پرسش و سوالی را که در ذهن بینندگان به وجود آمده است چگونه پاسخ بدهد و به اصطلاح خودشان فیلم را با پایان باز به اتمام می رسانند ما هم این داستان "دختر خاله" را با دو نتیجه گیری درباره دختر خاله شما(پایان باز فلسفیانه)..یک تعلیق فیلم "دیوانه ای از قفس پرید" ایرانی با بازی پرستویی و نصیریان و انتظامی که با شلیک گلوله به پایان می رسد(پایان باز جنایی) ..یک سری حرف های عاشقانه رد و بدل شده  بین دختر خاله شما و آن آقای دکتر بغل دستی (پایان باز عاشقانه) و یک سری حرف درباره مهریه  و دعوا های احتمالی پیش آمده(پایان باز اجتماعی)  و پخش شدن خبر سقوط هواپیمایی که دختر خاله شما در آن بود به دلیل نقص فنی هواپیما  در اخبار فردا شب(پایان کاملن بسته)به پایان می بریم.

شما هم از پشت بام خانه تان بر روی زمین پرتاب شده اید و اینکه می میرید یا زنده می مانید فقط به خود شما بستگی دارد.اگر هم اکنون که در حال خواندن این داستان هستید زنده و سالم و سرحال  هستید پس معلوم می شود که به گونه ای عجیب و استثنایی از آن خودکشی جان سالم به در برده اید و خداوند در های رحمتش را بر شما گشوده است. و اگر هم خدای نکرده در حین خواندن این داستان با شخصیت اصلی داستان "همذات پنداری" کردید همان گونه که در کودکی وقتی برای اولین بار انیمیشن "گارفیلد" را دیدید تمام موش های خانه تان را خوردید هم اکنون تصمیم گرفتید که زبانم لال به پشت بام خانه خود بروید  و خود کشی کنید که خداوند شما را رحمت نماید.(پایان باز خودتونی)

امیدواریم که از خواندن این داستان لذت برده باشید...

در این جا لازم است که بگویم که "قصه ما به سر رسید...اما کلاغه به خونه اش نرسید.. ".


 

آیا هنوز هم لازم است بگویم امیدوار باشید و +؟!